تبلیغات
حرف دل
حرف دل

Rahva


احساس دل - 83

 

 

معنای من

بگذار یک بار دیگر در قلب تو به دنیا بیایم.

بگذار یک بار دیگر عاشق بشوم و پا برهنه در آسمان راه بروم.

این هوای دم کرده را کنار بزن !! بوسه های خاک گرفته را از پستو بیرون بیاور !!

دستی به صدای خسته ام بکش !!

بگذار یک بار دیگر به تو سلام کنم.

سلام به ساعت شش صبح که سایه تو از خورشید می گذرد و ستاره های خواب آلود را بیدار می کند.

سلام به یکایک انگشتهای تو که می تواند نقاشی های مغموم مرا از شیشه های مه گرفته پاک کنند.

سلام به اتوبوسی که نفسهای گرم تو را با خود به دور دست می برد.

بی تو به سفر نخواهم رفت نگاه تو در هیچ چمدانی جا نمی گیرد.

بی تو خوابهای مشوش من تعبیر نخواهد شد

و کسی ترانه هایم را در چهار راه خاطره زمزمه نخوا هد کرد.

بگذار کلمه های مرده ام را درون صدفهای صورتی جای دهم

و آنقدر نگاهت کنم که گونه هایم به رنگ نارنجها شوند.

بگذار قبل از اینکه آخرین سیب بر زمین بیفتد ، نام تو را یاد بگیرم.

بی تو بیدار نخواهم شد و صورتم را در رود خانه های عاشق نخواهم شست.

بی تو گیتارها گنگ خواهند شد و بوته های نعناع خشک خواهند شد.

بگذار دهان به دهان خوانده شوم تا به دهان شیرین تو برسم .

آنگاه شعر کوتاهی شوم در دفتر

خا طرات تو :

دلم خسته شد از بی همزبانی               مبادا طی شود فصل جوانی

برای تو ، برای تو بمانم                    برای من ، برای من بمانی

 

چی بگم

 

زمان گذشت بدون توجه به چیزهای کوچکی که کم هم نبودند

چیزهای کوچکی که حداقل می توانستند تحمل کردن زندگی را آسان تر کنند

گاهی فرصت نبود

گاهی حوصله

و من خیلی دیر این را فهمیدم

خیلی دیر

هر چند که شاید هنوز هم پشت این همه سیاهی

کسی ، چیزی پیدا شود که نام من را از یاد نبرده باشد

 

الهی ....



شنبه 2 اردیبهشت 1391 توسط رضا | حرف های شما() گل سرخ

بهار دل - 82

 

یه فصل دیگه هم گذشت

پاییزغوغایی بود و زمستان گرم و پرالتهابی !

و حالا بهار با همه عظمتش در خونه دلامون رو زد .

اشتباه نبود اینهمه بی تابی ام برای خواستنت

و شوق ارامشت از دیدن اینهمه بی تابی ...

نترس حجمی از یادت رو احتکار کردم برای  روزهای نداشتنت

گفته بودم یادت هست؟

قشنگی بهار با حجم خواستن ها ، بودن ها و نگاه شکلاتی و ...

میخواستم ساده بگم عیدت مبارک ... تا تلونِ اب و هوا دلتو متلون نکنه .

من همیشه همون معنای بهارم و تو هم لطف کن و تابستانی بمان برای دلم ...

اونوقت میشه با گرمای این اتفاق به جنگ سرمای خزان و عشق زرد رفت .

دلت بهاری و نگاهت شکلاتی .

دست هات گرم و دل گفته هات تابستونی ...

 

چی بگم

 

هنوزم مثل همیشه مجهول زندگیم پر از عشقه

هنوزم یه سنگ جا خوش کرده اینجا ...

هنوزم پرم از منطق و پرم از استدلال .

هنوزم مثل همیشه عاشقم  و هنوزم وفادار !

درک حضورت مرهم تمام زخم هائیه که بوده و هست و تسکین ناپذیرن .

من بی تابم

و مثل همیشه تو بی مضایقه هنوزم هستی

یاد میدهم تنگ نشود ... صدایش را در گلو خفه میکنم

یادش میدهم سنگ بماند و سنگ بمیرد

 

الهی .... 



پنجشنبه 10 فروردین 1391 توسط رضا | حرف های شما() گل سرخ

هفت سین خاطرات - 81

امسال هم به حکم آیین هر سال قصد دل تکانی داشتم اما نشد
یعنی نمیشه معنا ...
اخه دلی که جای توهه رو که نمیشه تکوند حتی اگه بخوامم نمیتونم
همینطوری شم همیشه دلم برات تنگه !
یه نوع خاص بی تابانه ای دلتنگمت از نوع بی بازگشتش ...
اینجا دارم هر یه بار تنفست میکنم
شدی بهونه برای آوردن هر بهونه
شدی دلیل برای رد هر دلیل ...
میدونم که میدونی چی میگم ، حرف نگاهمو میخونی .
دیگران حتی اگه بخوان هم نمیتونن ...
بهار میاد وامسال هم دل نمی تکونم  چون تو رو توش دارم
مراقب دل مهربونت که قلعه تنهائی ها و خلوت شبانمونه باش .

چی بگم

 

یک روز دیگر، دو روز دیگر ، نمیدانم  سالی می رود و سالی می آید

هر سال تحفه تلخت را پای سفره هفت سین می دادی ، چه شد که پیشتر ؟؟

نه سبزه ای و نه سمنویی و نه ..

 

الهی .... 

 

(( سال نو رو به همه تون تبریک میگم موقع تحویل سال دعا یادتون نره ))

 



جمعه 26 اسفند 1390 توسط رضا | حرف های شما() گل سرخ

داشتن نگفته ها - 80

امسال هم  تموم میشه و من میمونم و نداشته هام....

انگار وقتی قرار به نبودن هاست... فرقی نمی کنه چند وقته نیستی..

از همان لحظه ی نخست دلتنگم .

چیزی نگفتم ،

نه اینکه چیزی برای گفتن نداشتم ، شاید خیلی چیزها رو واسه نگفتن داشتم  !

انگار فقط افسوس ماند برای من و تمام آرزوهای خوبم برای تو .

که به تو سپرده بودمش با هزار و یک امید .

و امروز ساده شکست  ...

دلم می خواد بلند بلند بخندم به دنیا ، به خودم . اما نه به تو .

میگن آروم باش ...

هستم معنا . آنقدر که حتی تو هم نمی تونی نا آرامی درونم رو بفهمی ...

حس میکنم زیر واژه ی اسمت دارم رسوب میکنم ...

بیخیال ... به هر دری که میزنم دوباره میرسم به تو !

بــاید دلم را بکنم از دلَت ، و برای کندنش اجازه ندارم  به حریم خصوصی دل تو پا بگذارم .

پس این كار را به تو محول می كنم ...

اگر کنده شد ، برایت  آسمانی پر از ستاره های چشمك زن ، و هـــرشب ماهی كامل ، كنار می گذارم .

و تمام عشق شیرینی که در دلم برایت ساخته ام در ماه تلنبار می كنم ...

و درست رو به روی پنجره ی اتاقت می گذارمش ...

فقط بدان اگر هرشب با دیدن ماه ، صدای چکه های اشک هایت تمامی نداشت

دل من لا به لای آن چه كه در ماه تلنبار كرده بودم گم شده و بر نخواهد گشت .

تو می دانی و دلَت ... !

و وقتی هر شب یک ماه کامل داری حواست رو بیشتر جمع کن

چون یک پای معامله میلنگد ....

 

چی بگم

 

خواستم خودمو گول بزنم ؛ همه ی خاطراتم رو انداختم یه گوشه ای و گفتم : فراموش
یه چیزی ته قلبم خندید و گفت : یادمه

 

الهی ....

 

لینک این آپ با خط خودم

 http://up7.iranblog.com/images/71655121649671003953.jpg



چهارشنبه 3 اسفند 1390 توسط رضا | حرف های شما() گل سرخ

سنگینی لحظه ها - 79

  

چه سنگینند لحظه ها و چه لطیفند واژه ها ...
تو آسمون دلم یه تیکه ابر سرگردان مشغول گریستنه .
تو این شب که رویاهای اساطیری ام دنبال یه بهونه اند ،عشق تنها واژه ی روشن قلبمه ...

با این حال بیمناکم .
تو کوچه های دلم غزل دلتنگی میخونم و شونه به شونه تنهائی پیش میرم .

زمستان هم مثل من تنهاست با این حال بیمناکم .
باید پیدات کنم . شاید درک حضورت مرهم تمام زخم هامه ،  

و من بی تابم و تو بی مضایقه همیشه هستی
چه هراس بیهوده ای ، تو بی دریغ حضور داری ، این منم که همیشگی نیستم
حس میکنم که اینجایی ...

پیشترها تو فراموش خانه ی احساسم هیچ رنگی نبود . اما حس می کنم یافتمت ،

پس بی مضایقه باش ... باش تا زمستان سرد رو طی کنم اصلا با تو به بهار بنشینم ،
باش تا رهایی پیدا کنم از من ، باش تا از کابوس ها فرار کنم ...

باش تا باشم ، باش تا بمونم
حس میکنم که اینجایی ، نه نه ، حضورت که بی مهابا هست

اما این بار پایان قشنگی برای این عشق زرده .

و چه جالب که یه سنگ داره می تپه ...

 

چی بگم

 

خیالی نیست ...
میان این همه نااهلی
.
اگر ، اهلی  چشمانت شوم که عجیب نیست
.
عجیب این همه تنهاییست
،

بعد از اهلی شدن ...

 

الهی ....  

 



یکشنبه 2 بهمن 1390 توسط رضا | حرف های شما() گل سرخ

رویای سفید - 78

برای من که زندگی وسوسه ی انداختن انار سرخ در بلور دل هاست ...

دیگه حرفی نمونده که جاری بشه ...

چرا که پاییز هم  رفت ...

پاییز که  فصل هرس رویاهای نارس بود !

فصل نمادهای زرد تنهایی ! فصل چشمهای قسم خورده ی همیشه منتظر !

فصل رگبار های هراس انگیز یک نگاه تازه !!

فصل ناله های یک رویای نیمه جان بود! فصل توبه ی بی فرجام از عشق بود !!

فصل قسم خوردن های بی هوا ! فصل تنهایی های گاه و بی گاه !

فصل یورش به قلب خاطره ها !!

پاییز فصل تکرار همیشگی یک خواستن  بوده و هست !!

پائیز به سادگی رفت... با بوی بارون و انار و " تو"

حسرت رفتنشون رو نمیخورم .

پاییز باز هم  می آید با بوی بارون و ...

اناردلم خالی است از هر چه خاطره ی پاییز .

دنبالشون نگرد....همه ی یاد ها را فدای سطل زباله کرده ام .

ساعت هم از 9 گذشت...

تمام شد...

خوش آمدی زمستان سپید دلم...

 

چی بگم

 

زمستان اومد با تموم سپیدی هاش ...

دوسش دارم بخاطر ماهیت سپیدش ! چون با شجاعت تونست زردیه خزان رو سپید کنه !!
شاید قشنگ باشه .

شاید آدم برفی ها حرف تازه ای در دل داشته باشند اما ...
نه نه کوتاه بیا معنا ...
شاید به قول عزیزی : اونقدر غرق در آرزوهای خودمونیم که یادمون رفته

آرزوی کس دیگه ای هستیم .
خوش اومدی عشق سپید.

دلامون به سپیدی این تحفه ...

 

الهی ....



پنجشنبه 8 دی 1390 توسط رضا | حرف های شما() گل سرخ

معنای خاطره ها - 77

 

روی خاطره با تو بودن لی لی میکنم...
جرئت گذشتن از خط تو را ندارم.....
نیمی از حجم تو را برای روزهای نداشتنت کنار گذاشته ام....

احتکارت میکنم... تا ترس نداشتنت کاهش یابد!!
با حجم یادت کشتی میگیرم....
میدانم که باز میگردی... و مرا  می یابی... دلنگران رفتنت نیستم...

دلتنگ نداشتنتم... ولو اندک!!!
میدانم که اخرین پژواک خواستن هایم را میشنوی...
لازم نیست دوباره بگویمت: مهم توئی بقیه بهانه.....میدانم که میدانی....
میدانم که حرف نگاهم را میخوانی.....
میدانم که میایی به فتح رهوای امروز و همیشه ات...
میدانم که میمانی.....
حال در حسرت رویاهام غوطه ورم

انگار پاییز دلتنگی ام را فرصتی برای بهار شدن نیست ...

آنقدر در دلم باران می بارد که رخت های دلتنگی مرا مجالی برای خشک شدن نیست ...

هنوزم دلم مثل همون دیوارای کاه گلی ای که ساده میفته ... ساده میشکنه ...

اما بارون که می باره سفتش میکنه ... سختش میکنه ... سنگش میکنه...

درست زمانی که بارون تو رو برام میاره ...

عجب حکایتی شده معنا ...

اما رفتن پاییز درد عظیمیه که هوس بارون و انار رو تو دلم میزاره

تا پاییزی دیگه و انار و بارونی دیگه .

 

چی بگم

 

چنان تشنه بودن توام که شنیدن هر لحظه صدای تو هم سیرابم نمیکنه  !!
نمیتونم به واژه ای پناه ببرم برای این همه آشفتگی !!
من مجنون قصه های شبونه ام ...
اونجا که یکی بود به یکی نبود میرسه ...
منو فریاد کن ...

 

الهی ....

 

لینک این آپ با خط خودم

 http://up5.iranblog.com/images/4nstma8ek36i06lrvzgd.jpg

 



دوشنبه 7 آذر 1390 توسط رضا | حرف های شما() گل سرخ

دل و معنا - 76

 

 

خیلی وقت است كه با تو زندگی می كنم ..

یعنی ، چشم هایم را كه می بندم تو می آیی ! خب همین بس است برایم ! نه ؟!

یعنی تو رویایت هم آنقدرعزیز و بزرگ است برایم كه راضیم می كند !...

راضی كه نه ! ولی خب ، چاره چیست معنای من ؟!...

شب ها ، همیشه عجولم برای خواب !... برای خواب كه نه ، برای بستن چشم هایم و آمدن تو !!

شب ها ، چراغ را خاموش می كنم ، دراز می كشم و با شوق چشم هایم را می بندم و انتظارت را می كشم !

در باز می شود .. تو می آیی ...!

روی دیوار دست می كشی .. به عكس هایت نگاه می كنی و با لبخند كنارم می نشینی ...!

همین است زندگی من !! باورت می شود ؟؟!!...

دیوانه نیستم ! ولی در خیابان كنارم هستی . دستم را می گیری .. برایم حرف می زنی ..

پشت هر میزی كه می نشینم ، تو روبرویم هستی ! لبخند می زنی و بدون اینكه دیگران بفهمند ،

از آن نگاه های قشنگ و معنی دارت می كنی و هر دو می خندیم !!...

آشفته می نویسم امشب ؟ تو ببخش .. بعضی شب ها - مثل امشب - سرم پر می شود از این

حرف های هرگز نگفته ! و تا برایت ننویسم آرام نمی شوم .

به دل نگیر معنای دل ! امشب هم از آن شب های دیوانگی ام است ..

كمی كه بنویسم ، آرام می شوم ...

 

چی بگم

 

احساس می كنم عقلم رو از دست داده م ! یعنی یا دیوانه ام ، یا دچار جنون شده ام !!!

از تنهایی كلافه م ،‌

و روزی هزار بار خودم رو لعنت كنم كه مقصر تنهایی خودم هستم !...

دلم برایت تنگ می شود هر لحظه . حتی وقتی كه چشم در چشم هایم دوخته ای  

و صدایت در گوشم می پیچد !!...

تكراری می نویسم .. تو ببخش معنای من ... 

 

الهی .... 

 

لینک این آپ با خط خودم  

http://up5.iranblog.com/images/zok2nf790uu81ivzxcua.jpg



چهارشنبه 18 آبان 1390 توسط رضا | حرف های شما() گل سرخ

شوق دیدار - 75

 

روزی که رفتم قلم را نیز به دست باد سپردم

در خیالم سفر از من نیلوفری دیگر خواهد ساخت

که دیگر در پی کلمات جنون آمیز زندگی اش نخواهد بود

خواستم همه جیز را به دست باد بسپارم

حتی ماهی را که تا صبح برایش از قصه ی غصه هایم می خواندم ....

آسمان آن شهر آنقدر بزرگ بود که دیگر جایی برای یافتن لباس تنهایی نبود

همه چیز خوب بود برای رهایی از گذشته ای تلخ و ساختن آینده ای شیرین ....

اما آن شهر با هزار رنگش نتوانست بی رنگی مردمان شهرم را

بهانه ای قرار دهد برای دل کندن ....

و حال دوباره برگشته ام

اما نه برای بودن تنها در این شهر

بلکه در دنیایی که ستاره هایش

روشنایی شبهای تارم را نوید خواهند داد ....

می خواهم نیلوفری باشم شاعر و عاشق !!!

نیلوفری که برای رسیدن به زندگی و هدفش تلاش می کند و هرگز، تسلیم نمی شود .

نیلوفری که خودش است نه درختی که با وزش نسیمی آرامشش را از دست می دهد.

نیلوفر همیشگی اما متفاوت  !!

 

چی بگم

 

نازنینم چه دعا بهتر از این .

خنده ات از ته دل ...

گریه ات از سر شوق ... نبود هیچ غروبت غمگین .

 

میلاد امام رضا رو به همه تون تبریک میگم .

 

الهی ....  



شنبه 16 مهر 1390 توسط رضا | حرف های شما() گل سرخ

پاییز عشق - 74

 

من ...

میان همهمه های تمام بادهای سهمگین جهان ، میان سیاهیِ این روزهای خاکستری ام ....

میان تمام نمیدانم های تو و میدانم های دلم .

دارم غرق می شوم ...

ندیده بودی تمنای دلم را ؟؟؟

دلم را که تمام بخشیده بودمت...

نمیدیدی که عاجزانه میخواست داشتنت را؟

روحم که تازگی ها در پی دل روانه شده بود...

نمیدیدی و نمیبینی که بی قراری می کند لحظه های نبودنت را ؟

وجسم...

این جسم درد میگیرد و دور خود میپیچد نبودن هایت را ...

دار و ندار این روزهای رفته که هیچ .

داشته ها و نداشته های این روزهای نیامده هم مال تو .

من تنها نشسته ام که ببینم چه میکند رویایت ، نبودن هایت و خاطراتت

با دلم ، با روحم و با جسمم. ...

 

 برای دلم از نبودن هایت میگویم .

به دلم میگویم فراموش کند روزی که آمدی و خواستی معنای روزها و شبهایت باشم.....

میدانم بی همسفری در میانه ی راه برایش دشوار است ...

میدانم که تاب نمی آورد این همه بی تو بودن را ...

بیا دلم ....

بیا و باور کن که آن معنای ساده گذشته از چشم های تو.....

و قصه ی " تو باش و حکمروای قلعه ی تنهایی هایم باش."... قصه ای بیش نبود....

بیا دلم و باور کن زین پس باز هم منو تو تنهاییم....

باز هم از بهشت رانده شدیم به جرم خوردن سیب...

بیا دلم و باور کن این قصه  را...

 

چی بگم

 

خدا پاییز رو آفرید تا نشون بده درراه عشق هر اتفاق ساده ای معجزه میکنه.

حتی افتادن برگی از درخت .

ولی افسوس انسان هیچ گاه این معجزه رو نمی بینه .

و اون رو زیر پا له میکنه !

برگ از درخت می افته بی آنکه من و تو بدونیم شاید در همین حوالی

جایی میان فاصله ی همین رها شدن و افتادن ، دلی لرزیده باشه .

برگ زیر پای عابرانی که گویا خسته اند از این همه رها شدن و افتادن می شکنه

بی آنکه من و تو بدونیم شاید در پس این همه بی خیالی نگاهی به نگاهی گره خورده

و چیزی به نام مهر زاده شده باشه.

 

الهی .... 



جمعه 1 مهر 1390 توسط رضا | حرف های شما() گل سرخ

ذهن خسته - 73

 

از منطق های پراستدلال خسته ام ...
از بی رحمی واژه ها که خیلی راحت میتونن قلبمو به کشتن بدن ...
نمیدونم چرا دیگه دنبال هیچ سهمی از خودم نمیگردم
شایدم میخوام تو یه حراج استثنایی ذهنمو پیش فروش کنم
دلم میخواد مثل وقت هایی باشم که قرار نیست ادم مهمی باشم
مثل وقت هایی که از خودم در میرم ..

آرووم و تنها یه تیکه از وجودم .
انگار فریبم کار ساز نبود ! داشتم تلاش میکردم که بهانه خودم بشم
انگار این اخرین راه باقیمانده بود ... اما ،

اما مثل شاگرد تنبل ها دستم تو تقلب رو شد . حالا باید منتظر باشم تا یکی حلم کنه ...
نمیدونم با ته مونده ی سرمایه عاطفی ام تا کی میتونم دوام بیارم ...

اصلا میتونم دوام بیارم یا نه ؟؟؟
شاید یه تصمیم بزرگ لازمه برای فرار از این  وجود ظاهریم .

شاید ...

 

چی بگم

 

خیلی وقته خسته ام
نمیدونم بهونه هام کم شدن تا تکراری هام زیاد ...
اما خاصیت تکرار اینه که مسائل بغرنج اولیه رو ساده میکنه .

حس میکنم بهانه هام کم شده ن ...
بچه که بودم بی دلیل بهونه میاوردم و چه سخت بهونه هام خریداری میشد .

نمیدونم از لوسی های اون وقت چقدر هنوز تو وجودم مونده ...

اما میدونم وقتی با اشکام به هر چی که میخواستم میتونستم برسم بهترین لالایی برای ارامشم بود
چقدر از اون روز ها مونده نمیدونم ...

اما هنوز هم کسی که لالایی های منو بلد باشه به بهترین روش اروومم میکنه .

بگذریم .

صدای الله اکبر اذان ظهر طنین انداز شده .

این همه با شما یه کوچولو هم با خدا .

 

الهی .... 



چهارشنبه 2 شهریور 1390 توسط رضا | حرف های شما() گل سرخ

مبهم مث حرفام - 72

باز سکوت ، بازآرامش ، بازبستن چشم ، باز نگفتن و نشنیدن ...

چقدر آسونه هیچی نگی و سکوت کنی ... 

سکوت و سکوت تا چند روز، بعد بذاری همه نجواهات فریاد بشن .

سکوت کردی ، آره سکوت کردی ، تا کی نمی دونی ، نه خب حالا وقت سکوته ، بذار تا بعد .

 سکوت کن تا شاید چند روزی بتونی خودت باشی و خودت تنها و آروم ...

تابستون یه بار بارون اومد و امروز شاید بارون بیاد . بعدش پاییز و زمستون و آخرین فصل از کتاب عشق ... 

زمستون که تموم شد قصه یا تموم میشه یا شروع ؟ این با خودته . با خودش ... 

دیگه جنگی هم نیست  اشکی هم نیست ...                

امروز با عروسکهات مهربونتر شدی ... چرا ؟

صورتشون رو شستی و یه جای بهتر گذاشتیشون . گفتی گناه دارن ،

عروسکایی که هیچ کس باهاشون بازی نکرده  واسه همین غمگینن ...

میگی یه عروسک دیگه برات بخره از اینا خوشحال تر به مناسبت تا آخر زمستون

که باز به دنیا نمیای مگه نه ..

یاد چند سالگیت افتادی ..

 

چی بگم

 

گفتم بیام بنویسم اما خب چیکار کنم دستام خالیه و دلم خالی تر ...

میام و میرم اما چیزی ندارم بنویسم . میگم یه شعری از یه جا بردارم و بذارم اینجا ...

اما هر شعری که منو ننوشته ...  

باید بگردم و یه شعری پیدا کنم که واسه من نوشته شده باشه .

خب احمد شاملو رو هم گم کردم  دنبالش نمی گردم .

پاهام خیلی خسته ن ، دستامم . دلم که دیگه گفتن نداره ..

خب میگم یه عکس بذارم میرم بگردم . اسمم رو توی گوگل می نویسم ...

شاید منو بشناسه . خیلی عکس هست یکیش خیلی گنگه و مبهم . نمیدونم .

میگم چقدر آشنا میبینم آدرسش همین جاست  نه هیچکدومشون من نیستم ...

یکی چشامو خیره میکنه . من نیستم . می خوام باشم .

دلم میخواد  تا چند روزی هم اگه شده برگردم  ..

فقط چند روز به روزهای زیبای کودکی .

 

الهی ....  



دوشنبه 3 مرداد 1390 توسط رضا | حرف های شما() گل سرخ

باغ تنهایی - 71

سه شنبه ی هفته ی پیش بود که :

نشسته بودم لب دریا . خودم و خودم . من و دل آروم و صاف دریا 

بعد از تماشای موجهای بی جونش، سر به آسمون بلند کردم ، خدا هم تو پهنه تاریک آسمون نشسته بود .

یه لبخند بهش زدم ، چند تا ستاره چیدم و بعد به خودم رسیدم .

باز گله و شکایت  هر چی نداشته دارم رو به رخش کشیدم . حسرت  و حسرت ...

آقا ... آقا ...

نگاش کردم  دو تا چشم سیاه تو یه صورت نحیف و زرد  با لبای صورتی .

تو دستای کوچیکش  یه جعبه پر از شکلات ، کفشش بزرگتر از خودش بود که نداشته هاشو به رخش می کشید . تلافی بهم زدن خلوتم رو با یه فریاد کوتاه سرش درآوردم .

نمی خوام برو ...                                                   

آقا ...  تورو خدا ... یکی بخر

بازم چشمای سیاهش ، این بار پرازعجز و تمنا                                                

مامانت کجاس ؟ بابات ؟  خونتون کجاس ؟ مدرسه می ری ؟

واسه کی کار می کنی؟

برا خودم ... خودمون 

بابات چیکاره اس ؟

سکوتی مبهم  چشماش رو به زمین دوخت  شاید می خواست واسه فروختن شکلاتاش دروغی جور کنه !

بابا ندارم ...

نگاش کردم  تو چشای سیاهش دروغ نبود ... شرم و اشک بود

همه کاکائوهات چند؟

اشک چشاش برقی زد ، تند تند همه رو شمرد . دست و دلش با هم می لرزید

22 تا  می شه . میشه 22 تا 200 تومن می شه ...

2400 تومن ...

پول رو بهش دادم باورش نمی شد ، داشت می رفت . صداش کردم ...

آهای  ، پس کاکائو چی شد ؟؟؟

آقا ... آقا حواسمون نبود به خدا . بیا

دست بردم دو تاش رو برداشتم و گفتم برو . با چشاش بهم زل زد 

نمی شه آقا  پول همش رو دادی ، همش رو بردار

برو بقیه اش رو بفروش از نو ...

دوید و رفت . مثل یه پر که با یه نسیم پرواز می کنه ...

باز من شدم و حسرت  پسرک رو فراموش کردم  بلند شدم تا بیام خونه ...

وقتی داشتم ترانه مورد علاقه ام رو می ذاشتم تا تو راه همراهیم کنه باز دیدمش با شکلاتای تو دستش ...

زل زده بود  اما نه به من .

به دخترکی که سوار ماشین شارژی اش، بی خیال چشمای حسرت بار پسرک می خندید  ...

حسرت پسرک ، منو یاد حسرتای خودم انداخت ، کام تلخم رو با شکلات پسرک شیرین کردم 

کاش حسرت منم اندازه حسرت پسرک می شد

اینو گفتم و به صدای همیشگی اش گوش دادم

 

(( سرد ی نگاهو بشکن فاصله سزای ما نیست

تو می ری واسه همیشه، این جدایی حق ما نیست

بودن تو  آرزومه حتی واسه یه لحظه ... ))

 

پسرک و شکلاتاش ، دخترک خوشبخت وماشین شارژی اش ،

خودم و حسرتام .

همین .

 

چی بگم

 

خدایا ....

این روزا دیگه نمی تونم توو باغ تنهایی قدم بزنم ...

باغ همسایه ها رو دیدی ....!!!

چرا اسم باغ اونا ... با هم بودنه ....

 

الهی ....

 



دوشنبه 20 تیر 1390 توسط رضا | حرف های شما() گل سرخ

برای دل مهربونت - 70

 

معنای من

اینو واسه تو می نویسم  تو که هر روز به کلبه تنهاییام می آی 

تویی که هر وقت اومدی ، مهمون سفره پر از غصه ام شدی و گفتی :

چقدر غمگین می نویسی

من روزها به تو و غصه هام فکر کردم و بعد یه شب به تو و خودم گفتم :

باشه دیگه غمگین نمی نویسم ...

شروع دوباره واسه  لبخند لبهای مهربون تو، تویی که غریب آشنامی ... 

جعبه مداد رنگی هام رو برداشتم ، مداد سیاه ، همیشه با اون شروع می کردم 

تراشم رو برداشتم  یکی دیگه خریدم ، صورتی روشن !  مداد سیاه رو تراشیدم ... 

تراشیدم  تا آخر گذاشتمش سرجاش اینقدر قدش کوتاه شد که دیگه پیداش نبود !

بعد مداد خاکستری رو تراشیدم  بعد قهوه ای بعد سورمه ای .

همه تیرگی ها رو تراشیدم تا جا برا روشنی ها باز بشه .

حالا همه رنگها شادن صورتی ، قرمز،  زرد ، آبی ، سبز ...  می دونم دوستشون داری 

اومدم باز برات بنویسم اما این بار روشن و شاد و دل انگیز .

دست بردم مداد اول ، خط اول سیاه ، خط دوم خاکستری ، خط سوم قهوه ای !!!

منو ببخش عزیز مهربونم گناه دستای من نیست ...

گناه دستای نامهربونیه که مداد سیاه رو بهم هدیه دادن 

می بینم به لطف نامهربونی دستاشون، مداد سیام باز قد کشیده ، خاکستری قد کشیده ،

همه تیرگی ها باز قد کشیدن  گناه من نیست معنا ، من نمی خوام تلخ باشم  نمی خوام . نمی خوام

من رو باور کن  و من باز تیرگی هارو می تراشم ...

و من باز تیرگی هارو می تراشم تا دستاشون یه روزی مهربون بشن

و دیگه دستام خسته نمی شن و تراش صورتی هم کند نمی شه !!!

به دل مهربونت قسم 

 

چی بگم

 

بازم جمعه و بازم دل تنگ ...

خدایا کاش جمعه رو از زندگی من برداری ...

این صبح های خالی و این ظهر های ساکت و غروبهای دلتنگش رو ...

چه فرقی داره واسه من اگه یه روز از روزای بی حاصلم کم بشه ...

زمزمه های امروزم رو اینجا به یادگار می ذارم شاید هفته بعد من شش روز باشه

 

الهی  .... 



جمعه 3 تیر 1390 توسط رضا | حرف های شما() گل سرخ

گله از تو - 69

ساعت هاست دارم فکر می کنم  به تو ...

خودت می دونی کی هستی ، اما  من نمی دونم !  نمی دونم چطوری باید به تو فکر کرد ...

من از تو هیچی نمی دونم  تویی که نمی دونم اسمت چی باشه بهتره  ...

من " آسمونی " صدات کردم ، تو زمینی شدی ، زمینی باهات حرف زدم اما دیدم فاصله من با تو از زمین تا آسمونه ...

تویی که اومدی تا یه خط قرمز رو همه " نمی دونم" های من بکشی

اما نمی دونی که به همه " می دونم" هام هم " نون " دادی  ...

اومدی تا آینه ام بشی اما نمی دونستی من آینه نمی خوام ، آینه من  جیوه  نداره !

جیوه هاشو با  ناخن هام پاک می کنم . نمی خوام آینه منو نشون بده  من از همه آینه ها می ترسم  اما آینه تو "جیوه " داره و من محکوم به فرارم ...

تو اومدی تا دنیای واقعی رو نشونم بدی با همه تیرگی هاش، اما من نمی خوام ببینم 

چشمای من طاقت دیدن ندارن چرا می خوای منو وادار کنی تا سیاهتراز اینی که هست ببینم ...

تو اومدی به جنگ رویاهای من .

همه اونهایی که تو میگی تباهه و من میدونم محاله ! همه اونایی که بهونه من برای  فردا ست 

تو مگه رویا نداری معنا ...

چطوری دل مهربونت راضی می شه با رویاهای من نامهربونی کنی . من همین رو دارم  تو بگو من دیوونه ام و هیچی نمی دونم ...

من میخوام  خواب بمونم  من بیداریو نمی خوام . دلم طاقت نداره . اینو می دونی اما نمی دونم چرا می خوای منو بیدار کنی ،  بیدارم کنی که ؟

چی می خوای تو بیداری بهم بدی ، چی هست که بدی؟؟؟

معنا  بذار بمونم و بذار بمونه ، آخه وقت سفر نزدیکه ، خیلی نزدیک ... 

با همه امیدم، نا امیدم  پس تو هم صبر داشته باش  وقت به سوگ نشستن نزدیکه

به سوگ نشستن اون از من ، به سوگ نشستن من از عشق و

به سوگ نشستن تو از من .

 

چی بگم

 

چشم در چشمانت ..  تو را مینگرم ... دستانم ناتوان و زبانم قاصر برای تو می نویسم ...

امشب ، من و تو  ...

کاش کمی و فقط کمی  کوچیکتر بودم تا طلب کردن دامن و آغوشت شرمی نداشتم ...

کاش اونقدر کوچیک بودم که صدای لالاییت خوشترین صدای زندگیم میشد .

سالها و سالها  روزهای خوش و ناخوش کنار هم ، با همه تلخی هام کنار اومدی ...

کاش چشمامو می بستم و روبروت قصه همه این سالها رو برات می خوندم  و تو از سالهای شیرین بعد برام قصه بخونی  .چه خوبه که هستی . تو هر چی بگی خدای مهربونت رد نمیکنه

بهش بگو که تا من هستم تو هم باشی ...

الهی ....

 

 (روز مادرو به تموم مادرا تبریک میگم )

 



دوشنبه 2 خرداد 1390 توسط رضا | حرف های شما() گل سرخ

خلوت خیال - 68

عطر یاس پیچیده توی باورم.

اما... خبر از یاسمنی نیست!

باز، به خلوت خیال من پا گذاشته ای...

باز، آمده ای... با لبخندی شیرین... و نگاهی مهربون... و دست هایی آسمانی...

باز، آمده ای که چشم در چشم هات بدوزم و دیوونه شم...

آمده ای که توی دریای نگاهت غرق شم...

آمده ای که زیر سایبان دست هات آروم بگیرم...

آمده ای که لحظه ای بنشینی... و لبخندی بزنی... و نگاهی آسمانی به سر تا سر رویام بپاشی...

 و برگردی... و بری... و من بمونمو رویای لبخندت...

یادت هست بار آخری رو که اومدی؟...

که من دلتنگ بی قرار رو چه زیبا به آرامش رسوندی...آرامشی از جنس آسمان!...

چشم هام رو که می بندم... باز هم تو می آیی... در می زنی و داخل می شوی... تو که می دونی برای ورود به خلوت من نیاز به در زدن نداری!... می آیی... مثل همیشه. با همون لبخند آسمونی. و چشم هایی که نگاهم رو از هر چه در اینجا هست می گیره... تو می آیی. و کنارم می نشینی. و من چقدر دلتنگ آنم که تنهایی ام رو روی شونه های تو گریه کنم و دست های تو نوازش شونه ام بشه...
و چقدر بی قرار آنم که صدای آسمانی ت تو گوشم بپیچه که میگی :

گونه هات از چه خیسه ؟

اشک چرا ریخته ی ؟

راستشو بگو دلت چرا شکسته ؟

و من حس تمام غربت غروب رو جمع کنم توی نگام، که بریزم تو چشم های تو... و تو...

اما حیف از چشمون آسمانی تو که غم بنشینه توشون... حیف ازون نگاه مهربون که رنگ غروب بگیره...

نه... این کار رو نمی کنم... دیگه گریه هم نمی کنم... حیف از دست های پاک تو که با اشک های من خیس بشه... در همین یک کلام خلاصه ش میکنم :

«دلتنگ تو بودم معنا...»

و تو لبخند می زنی... اونچنان ناب که می خوام زمان رو نگه دارم...

لبخندی به وسعت تمام دلواپسی هام. و به رنگ تمام آسمان چشم هام. و به قدر تمام روزهایی که نبودی. و به اندازه ی تمام دلتنگی من. و به پاکی مهر... و من، آروم می شم... که همون یه لبخند برای تموم چشم انتظاریام کافیه ... من آروم می شم، و تو همچنان لبخند می زنی... که رسالتت رو خوب انجام داده ای... مثل همیشه...

وبعد که عزم رفتن می کنی... تمام غم دنیا جا می گیره توی همین دلی که بی قرار توئه...

تو بلند میشی ... و من دلم می گیره. به سوی در میری... بغض راه نفسم رو می بنده. . با هر گام تو حجم اشک توی چشمام بیشتر می شه. و تنها دلخوشم که یه عالمه نگاهت رو، و لبخند پاکت رو برای روز های بی قراری م ذخیره دارم... و وقت،... وقت رفتنه... و من تاب نگاه ندارم...

اما چشم هام چنان در وجود نازنینت گره خورده که اجازه ی ندیدن به من نمی ده!...

و تو، از آن دور،برمی گردی...

و یک بار دیگه  عطر نگاهت رو روی دلم می پاشی . و لبخند آسمانی ت رو هدیه ام می کنی . و ...

و میری ... و من اشک هام رو بدرقه ی رفتنت می کنم ، که زودتر برگردی ...

و چشم هام رو فرش راهت می کنم، روزی که بیایی...

چشم هام رو باز می کنم... تو نیستی... گونه های من خیسه... و عطر یاس پیچیده توی باورم...

باز، به خلوت خیال من پا گذاشته ی معنا ...

و من، با تمام دلتنگی و دلواپسی و لحظه لحظه اشک هایم با ترانه ی صدای تو  به آرامش رسیدم

 

چی بگم

 

خدایا سکوت میکنم در برابر تموم سرنوشتی که واسم رقم زده ی  ...

چشمام رو می بندم ... صدام رو در گلو پنهان می کنم ...

دستامو رو به زمین می گیرم ...

و تنها یه خواهش دارم خدایا ...

ماه رو از آسمان بردار ...

تا مرهمی بشه واسه داغی که رو دلمه ...

 

الهی ....



جمعه 9 اردیبهشت 1390 توسط رضا | حرف های شما() گل سرخ

من و معنا - 67

معنا

بذار با تو نجوا کنم. و بدون آنکه سکوت ثانیه ها را بشکنم رو شونه های مهربان تو گریه کنم.

از راه که رسیدی نگاهت غریب بود، و من با غربت نگاه تو همسفر شدم.

کمکم کردی که از کویر هرچه بی مهریه بگذرم و به آب روشن چشمه ی چشمان مهربونت برسم.

«چشم های نازنین تو»... که حیات در آنها خلاصه می شه ...

و زندگی معنا می گیره ... و «عشق» می شکفه ... و شور لبریز می گرده ... و شوق پرواز می کنه ...

«چشم های آسمانی تو» ... که پیوسته پره ازبرق امید ...

نگام که می کنی، تمام وجودم آتیش می گیره ...

چشم در چشمان عکس نازنینت هم که می کنم سوزش قلبم رو حس می کنم ...

اما ... دلم نمی آد از آرامش توی نگاهت چشم بردارم ...

تو که نمی دونی !...

دیگه عادت کرده ام روز رو با طلوع خورشید چشم های زیبای تو آغاز کنم ...

پس نبند!... چشم هات رو باز کن ... می خوام از دریچه ی نگاه تو به جهان نگاه کنم ...

می خوام هرچه خوبیه تو چشمان پاک تو ببینم ...

می خوام نگاه مهربونت رو یک عمر با آرامش دستان آسمانی ت همراه داشته باشم ...

می خوام بدونی که چقدر دیوونه ی نگاه های معصومت هستم ...

مسافر غریب نیمه راه زندگی ام، دیگه برام غریبه نیست!...

و مهر تو که نمی دونم از کجا راه خانه ی دلم رو پیدا کرده بود هر روز گوشه ی دیگه ای 

از این خانه رو به نامت می کنه ...

تو نمی دونی که چقدر دلم برای حس نگاه های مهربونت تنگ شده ...

حالا که من نشسته م و برای تو می نویسم ، با تمام وجود آرزو می کنم سایه ی یک خواب عمیق روی چشمان مهربونت افتاده باشه.

تو آروم بخواب نازنینم ... آرامش تو اوج آرزوهای من است ...

تو نمی دانی ...

اما من ... هنوز هم به یادت عشق می کارم و بی تو زرد و بیمارم

بیا فرصت بده باید همیشه دوستت دارم .

 

چی بگم

.... .... .... ....

.... .... .... .... ....

.... .... .... .... .... ....

.... .... .... .... .... .... ....

.... .... .... .... .... .... .... ....

 

کی به غیر از تو می دونه این نقطه ها چقدر حرف تووشونه ....

 

الهی .... 



جمعه 19 فروردین 1390 توسط رضا | حرف های شما() گل سرخ



Rahva

رضا

کلاف و چرخ
آبجی تاتا
من و زندگیم
تولد دوباره پریا
صدای تنهایی
نورا و تاتا
دلنوشته ها
تنهایی نمناک
درد دل با خدا
همیشه بارونی
یک دل (فرخنده و نگین )
ساحل نشین اشک
عاشق تنها
دل بارانی سامان
شالیزار رویاهام
حرفی از دل
تابستونی زمستونی
عشق تلخ
یاس (مهیلا)
سرنوشت شوم
در آغوش تنهایی
سارا دخترک تنها
سکوت تنهایی من
دختر ایرونی
مینا
عاشقانه دوستش داشتم اما او
کوباطا
دنیای مرگ.ترس.عشق
دل 2 تیکه
دختر خاله ی گلم
تنهایی یک فرشته
ماه خاموش
عاشقان منتظر باشید
کوچه کوچه هوتاهه
come back to me baby
یاقوت کبود
رهـــــــــــ سكوت ـــــــــــا
تنهایی
اشک ، نیمه ی پنهان آب
کیچول
نیوشا
عکس و هزار تا چیز دیگه
cobin-love
تنهای تنها
دختری از نسل آریا
ستاره
خط خطی های یه دختر تنها
مریم
هیس
اوراسگانه
ترنم حیات
دختر پاییز
فریاد درد ها
نگاه مریم
بهترین عاشقان دنیا
باغ دلتنگی هایم
عاشقانه های الهام و محسن

بازدیدهای امروز : گل سرخ
بازدیدهای دیروز : گل سرخ
كل بازدیدها : گل سرخ
بازدید این ماه : گل سرخ
بازدید ماه قبل : گل سرخ آخرین بازدید :
تموم حرفام : دل نوشته
آخرین حرف دل : :

RSS 2.0